حکمت و جامعه

وبلاگ سید مجید امامی

صداقت در آفساید دروغ، حکایت گل زدن به دروازه خودی در جشنواره بیست و چهارم

صداقت در آفساید دروغ،

حکایت گل زدن به دروازه خودی در جشنواره بیست و چهارم

نقدی بر فیلم آفساید، ساخته ی جعفر پناهی

منتشرشده در وبگاه مرکز اسناد انقلاب اسلامی در زمان حشنواره بیست و چهارم فجر

 

١. جشنواره بیست و چهارم نه آنچنان متفاوت‌تر از جشنواره‌های قبلی که عمرمان کفاف فهمیدن [بخوانید نفهمیدن] آنها را داده بود، برگزار شد تا سر و سامانی باشد هر چند موقت به حال و روز اصحاب این هنر مدرن و حرف و حدیث در مورد اصل جشنواره بماند به یک فرصت دیگر که اگر قرار باشد در این باره و اینکه با روی کار آمدن دولت اسلامی، فرهنگ مدار و ... چه تغییر نگرشی، بینشی یا روشی خاص در این واقعه که بی شک از بزرگترین رویدادهای هنری کشور است بوجود آمده سخنی بگوییم، شکواییه و یا بهتر است بگوییم رنجنامه‌ای می‌شود با هفتاد من کاغذ.

2. آفساید، ساخته جعفر پناهی سعی می‌کند فیلمی اجتماعی باشد؛ خلاصه ماجرا هم از این قرار است که چند دختر بشدت علاقمند به فوتبال، می‌خواهند برای اولین یا چندمین بار، وارد استادیوم آزادی شوند تا مسابقه ایران بحرین را که تعین کننده صعود تیم ملی به جام جهانی است را از نزدیک و با لذت بیشتر تماشا کنند (آخر ما نفهمیدیم چه فرق خاصی بین تماشای فوتبال از استادیوم و تماشای آن از پخش مستقیم تلویزیون برای یک دختر سالم و معمولی می تواند وجود داشته باشد!) و از آنجا که ورود دختران، آن گونه که کارگردان القاء می‌کند، فقط بخاطر مرد نبودن به ورزشگاه در جمهوری اسلامی ممنوع است، این دختران هر یک به نحوی دستگیر و تا پایان بازی، به محوطه‌ای بالای ورزشگاه منتقل و از تماشای بازی محروم می‌شوند تا در این نود دقیقه سرنوشت ساز، داستان کاملا تراژیکی از حال و اوضاع زنان در ایران برای تماشاگر نقل کنند و درانتها هم با مینی بوس نیروی انتظامی به «منکرات» منتقل شوند، در مسیر، مینی بوس در حلقه شادی و سرور مردم، ناشی از صعود تیم ایران به جام جهانی، متوقف و قهرمانان داستان، موفق به فرار می‌شوند!


3. اما بازخوانی (بازبینی) فیلم: در اولین صحنه از فیلم، شاهد اتوبوس یا مینی بوس "ایران" (تماشاگران شاد و سرمست در حال رفتن به استادیوم) هستیم که پیرمردی نگران، خواستار توقف آن می‌شود، تا شاید بتواند دختر فرار کرده‌اش از دانشگاه را در آن بیابد و مانع از رفتن او شود، پیرمرد ناکام می‌ماند و در این قسمت از فیلم، کارگردان، که قبلا اولین ذهنیت خویش را افشا کرده (کسانی خواهان باز ایستادن این مرکب مسرور و زنده و در حال حرکت هستند)، هدف اصلی این علاقه زاید الوصف به حضور در استادیوم، از سوی مردم (پیر و جوان، دختر و پسر) را این مطلب اعلام می‌کند که آنجا می‌توان به عالم و آدم فحش داد و کسی هم با تو کار ندارد، انگار که اگر همین الان زورگیری، سرکوچه فحشی بدهد، (... به چه کسی) از زمین و آسمان مأموران امنیتی رژیم نازل و حال و روز فحش دهنده را سیاه می‌کنند! این است گزارش کاملا واقعی و منصفانه از جامعه ایران.


4. آفساید، فیلمی است سیاه، سیاه‌تر از سیاهه‌های سابق پناهی اما با یک تفاوت اساسی، همه این سیاه نمایی ها در چنان بستر جذاب پر کشش و رنگارنگی ادا می‌شود که تماشاگر را میخ کوب کرده، ضمنا "دهان او را بشدت آب می‌اندازد" در سر تا سر فیلم، قهرمانان داستان بدون هیچ گونه چیزی که بتوان به آن حجاب گفت، ظاهر شده‌اند. کارگردان صرفا سعی کرده صرفا برای حضور هر یک در فیلم، آنهم از نوع مجاز!، بهانه ای پیدا کند، سر یکی را تراشیده، سر یکی کلاه نظامی گذاشته، سر بقیه هم کلاههای دیگری از این قبیل ... . فیلم ریتم بشدت سریعی دارد و از گوشه‌های نشانه شناسانه دقیقی برخوردار است.


5. قسمت مهمی از فیلم ظاهرا احتجاج‌هایی است حکیمانه! و ماهرانه از سوی دختران فوتبال دوست که (حتما) نماینده قاطبه زنان ایرانی هستند! در مقابل سرباز ساده و کوته بین نیروی انتظامی که (احتمالا) نماینده دیدگاه حاکم و نظم موجود سنتی است. اما بشنوید از احتجاج‌ها:

چرا زن ها نباید ورزشگاه بیایند. چرا زنهای ژاپنی می‌توانند ...؟ اگر دختران با پدر و ماردشان بیایند چه ...؟ چرا یکسری دخترانی که جلو چشم خبرنگاران تجمع کرده بودند را از ترس جوسازی در خارج از کشور به ورزشگاه راه دادند ...؟ و چند چرای دیگر که همه یک پاسخ دارد و قصد ندارم در این مختصر، خود را بدانها مشغول کنم، که قصور کلی هم آنست که اینها صرفا رد گم کردن‌هایی است در فیلم، تا شاید کسی نتواند هدف اصلی فیلم را، موضوعی سیاسی بداند و بنامد ... بهرحال سرباز ترک زبان که سعی شده (با تأکید بر ساده لوحی‌اش) تا حد امکان، بار طنز و هجو داستان را بر دوش بکشد، هر جوابی هم بدهد، در خلال ماجرا آنقدر تحقیر و تحمیق شده که دیگر قرار نیست در مورد درستی یا نادرستی و متعصبانه بودنش، قضاوتی انجام دهیم و تماشاگران از همه جا بی خبر بلند بلند به او می‌خندند تا هم با ریشخند خویش، دختران فراری را به اوج قلم رفعت و صداقت و البته مظلومیت برسانند و لابد، سرباز و همفکران او که محیط بشدت آسوده استادیوم را برای یک زن، مخرب و مسموم کننده می‌دانند محکومند و ظالم.


6. در بخش آخر فیلم، پس از یک دوره نسبتا طولانی و ممتد خنده و لذت و خلسه تماشاگر، ناگهان مینی بوس نیروی انتظامی از راه می‌رسد تا با پیاده شدن فرمانده سربازان همه این زیبایی‌ها و معصومیت ها، در بند و اسارت «حاجی» در آیند تا به «منکرات» منتقل شوند. مینی بوس براه می‌افتد اما در میان راه با خیابان های مملو از مردمان شاد و خوشحالی مواجه می‌شود که راه را بند آورده‌اند، رقص و پایکوبی می‌کنند و نقل و شیرینی پخش می‌کنند. برای چه؟ بخاطر صعود تیم‌ ملی ایران به جام جهانی، من چیز دیگری از آن شب به یاد ندارم و حتما حافظه کارگردان محترم، قوی تر از این حرفهاست!

با توقف اجباری مینی‌بوس توسط مردم شاد، دختران هم آزاد و همه در هیاهوی جشن مردم، گم می‌شوند و فرار می‌کنند، حرکات آهسته و تناسب بین سرود «ای ایران ای مرز پر گهر» با حرکات فاتحانه دوربین میان مردم، شاه کار آقای پناهی را رقم می‌زند که چه زیبا دست تماشاگر را به بهانه مسابقه فوتبال گرفت ولی به ناکجاآبادی موهوم هر چیزی جز وضع فعلی می‌کشاند و از کاه کوه می‌سازد و از فوتبال، براندازی!

7. آفساید غیر از همه نشانه‌ها و معناهایش، از بزرگترین شکست‌های سینمای ایران است آنهم به این خاطر که قرار نیست فیلم فارسی باشد و چنین ادعایی هم ندارد. فیلم مدعی سینمای اجتماعی انتقادی و اصیل است اما مملو از آموزه‌های ضد اخلاقی، ای کاش که فیلم فارسی بود تا می‌گفتیم: لعنت بر گیشه که آدمهای دو پا را به چه کارها وا می‌دارد. رفتارها، حرفها و دیالوگ‌ها رکیک، کادرهای خصوصا کلوزآپ بشدت ناهنجار از دختران و حتی معطل کردن هفت هشت دقیقه‌ای تماشاگر در دستشویی‌های کثیف استادیوم ... راستی برای آنکه شهرداری در جمع آوری زباله ها و کثافت ها از سطح شهر وظیفه‌اش را انجام دهد چه راهکار خوبی بلدند، این جماعت از همه جا مانده و رانده: پاشیدن زباله‌ها در خیابانها و بوستانها و اماکن عمومی!

8. نقطه اوج دوم داستان به سر کردن چادر مشکی از سوی یکی از دختران فراری است- دختر همان پیرمردی که اول داستان را رقم زد او را پیدا کرده و دختر دانشجو با چادری که درون کیفش گذاشته بود، به بهترین شکل حجاب می‌کند (رو می‌گیرد) و تسلیم می‌شود. فیلم سعی می‌کند همه تقصیرها را یکجا به گردن «حجاب» بیاندازد و این نامنصفانه ترین مقطع داستان است. با چادر به سر کشیدن دختر خوش آب و رنگ داستان، به ناگاه غمی، سراسر وجودتان را فرا می‌گیرد که تأثیرات مختلف اما هم جهتی دارد. اگر بشدت مذهبی باشید، خجالت می‌کشید، اگر آدم بی تفاوت و معمولی باشید، ناچار آنسوی ماجرا را انتخاب می‌کنید، چون دلتان با آنست و اگر تماشاگر، قبلا علیه حجاب و آموزه‌های سنتی دینی تخریب شده باشد، علاوه بر مخالفت، کینه و نفرت هم به فضائل! او اضافه می شود. این است قدرت فیلم و ما ادراک ماالفیلم؟!

9. در طول فیلم همواره نباید یادتان برود فیلم‌های اعتراضی چند سال گذشته که ناچار بوده برای تخریب چیزی که وجود نداشته، چهره‌های نسبتا تخریب شده موجود را مقابل قرار دهد تا بتواند عنصر واقع گرایی فیلم را فراهم و حواس تماشاگر را از شعار اصلی مورد القاء، منحرف سازد، منظورم همان سیبل‌های سه گانه است: سرباز (که استعاره از نظامی ها است)، روحانی (و حتی جوان مسجدی و بی آلایشی که استعاره از همه مذهبی‌هاست) و بازاری (آنهم از نوع حاجی و متدین)؛ البته در این فیلم خبری از این دو قشر اخیر نیست و تا دلتان بخواهد، می‌توانید به لودگی و مسخرگی و بی عرضگی سربازها بخندید، بر عکس سینمای آمریکا که نظامی‌ها را در اوج قله صلابت، جدیت و عظمت، به شما نشان می‌دهد. البته برای تکمیل تمسخرها، دو لهجه زبانی پر نفوذ در جمهوری اسلامی هم به کمک شما می‌آید: لهجه مشهدی و لهجه آذری، ... سعی نکنید همه اینها را کنار هم بگذارید ... اصلا بدبینی کار خوبی نیست ... سعی کنید در مورد سینما بی رگ باشید!

10. در پایان هم چند نکته _ که حتما القائات شیطان است را متذکر می‌شوم، که گفتن آنها را تنها از باب ادخال سرور فی قلب المؤمن، جایز یافتم والا حتما جدی نیستند: در اولین قاب از تیتراژ فیلم که اسامی عوامل را نمایش می‌دهد، به نحو مرموزی، دو اسم که در بالای صفحه نشسته‌اند حواستان را پرت می‌کند: سیما مبارک «شاهی»، «شایسته ایرانی»! نکته دیگر آنکه فیلم با قراردادن معادل انگلیسی اسامی و عناوین در تیتراژ، اعلام کرده که مثل آثار قبلی کارگردان، باید آنسوی مرزها، به دنبال تماشاگر بگردد و حتما سعی می‌کند ندای خویش را به گوش چند سناتور یا نماینده مجلس عوام در لندن و واشنگتن و پاریس، برساند و آخر اینکه باید تبریک گفت به جامعه خیرین ایران که به عرصه هنری هم وارد شده‌اند، آخر تهیه کننده این فیلم پناهی هم، یک شخص حقیقی است و حتما آدم خیری بوده که حاضر شده دهها میلیون تومان به پای کارگردانی که لااقل به لحاظ تجاری در دو فیلم گذشته‌اش دایره و طلای سرخ کاملا شکست خورده، بریزد. از گفته‌های اخیر کارگردان درباره این فیلم البته در رادیو فردا هم پیداست که امیدی به اکران یا فروش داخلی آن ندارد. خداوند وجود این خیرین فیلم ساز را برای سینمای ایران، حفظ کناد! فکرتان را زیاد مشغول نکنید، اصلا در سینمای ایران، زیاد فکر نکنید.

... آفساید، مدعی یک سینمای اجتماعی آنهم از نوع فمینیستی است؛ اما نه از پس انعکاس وقایع جامعه ایران آمده نه موفق به کسب یا احیای حقی و جایگاهی برای زنان جامعه ما، آخر زنان جامعه ایران، آنطور که پناهی می‌خواهد نیستند؛ پس فیلمی بشدت سیاسی و اعتراضی است ... اما سیاست و مخالفت، چه ربطی دارد به رفتن ایران به جام جهانی؟ آیا این سوءاستفاده از مخاطب، برای تکرار حرف هایی مطرود نیست! آقای پناهی سعی کرده با فرار از یک آفساید جدی، گلی جانانه بزند، اما حیف که به دروازده خودمان!


سیر مطالعاتی آثار مرحوم شهید آوینی (ره)

این متن درسگفتار یکی از کلاسهای سید مجید امامی است که به دست آقای جواد آزادی احمدآبادی تدوین و ویرایش شده است.

ابتدا توضیحاتی از آقای آزادی احمدآبادی، ویراستار متن:

"متن پیش رو حاصل یکی از جلسات دوره ی آموزشی آشنایی با اندیشه ی متفکر شهید آوینی است که توسط استاد ارجمند دکتر سید مجید امامی تحت عنوان سیر مطالعاتی آثار شهید آوینی در دانشگاه امام صادق (ع) و در سال 1387 ارائه شده است.

علی رغم کوششهای بسیاری که در زمینه آثار شهید آوینی به عمل آمده است، تاکنون هیچ الگوی نظام مندی در زمینه ی سیر مطالعاتی آثار این متفکر ارائه نشده است. استاد ارجمند جناب آقای دکتر امامی با احساس این خلاء و اعتقاد به لزوم حرکت در راستای نیل به تفکر سالکانه ی یقین مند، به عنوان شرط لازم برای عبور از مرحله ی گذار کنونی اقدام به طرح این مبحث نموده اند.

استاد در ابتدا با بررسی سیر تفکر و فرهنگ و تمدن سعی بر آن دارند تا مرحوم شهید آوینی را یک متفکر سالک دارای یقین معرفی نمایند و نهایتا سیر مطالعاتی آثار شهید آوینی را بر اساس عللی که موجب چنین سلوکی شده است، تبیین مینمایند.

از آنجایی که استاد با مطرح نمودن مثالهای متعدد سعی در توضیح و تثبیت مفاهیم مورد نظرشان دارند تلاش شده است که در ویراستاری متن، تا حد ممکن فضای گفتاری آن حفظ شود چرا که در این صورت جنبه حضوری و بازیگرانه ی مخاطب حفظ میشود و به درک بهتر مطلب مینجامد. ضمنا جهت راهنمایی خواننده تلاش شده است تا قسمتهای متناظر با صحبتهای استاد از مجموعه ی آثار شهید آوینی استخراج شود و در پاورقی ذکر شود (در موارد عمومی به ذکر یک مورد اکتفا شده است)."

به عنوان خلاصه ای از همه ی درسگفتار، بخش نتیجه ی آن در اینجا آورده میشود و همه ی آن را میتوانید پس از دانلود کردن فایل pdf آن بخوانید:

 "شهید آوینی کسی بود که بحران کنونی عالم را درک کرد و در عین حال چون حضرت امام خمینی (ره) و انقلاب اسلامی را دارد مستظهر به یقین است.

به همین خاطر شهید آوینی برای انقلاب یک فرصت است، تک تک ما باید او را بشناسیم. اصلا انقلاب اسلامی برای تولید چنین آدمهایی آمده است، شهید آوینی شدن رسالت من و شماست؛ آوینی شدن نه به معنای آوینی خواندن و فهمیدن بلکه متفکر سالک دارای یقین شدن است، متفکری که بر روی پل انقلاب اسلامی، شناخت وضع کنونی عالم و حضرت امام خمینی (ره) است.

 در مطالعه ی آثار شهید آوینی باید به این نکته توجه داشته باشید که بایستی برخی از مبادی فکری شهید آوینی را بدانید،  تا حدودی عرفان نظری را بدانید.

به هر حال اگر قرار است آثار شهید آوینی را به عنوان یک سیر مطالعاتی بخوانیم، توصیه ی من به شما این است که بر اساس همان سه عاملی که تبیین شد پیش بروید:

 انقلاب اسلامی و تاریخ ایران را در کتاب آغازی بر یک پایان، بعضی از قسمتهای توسعه و مبادی تمدن غر حلزونهای خانه به دوش و تمام گفتار فیلمهای شهید آوینی دنبال کنید.

در رابطه با وضع کنونی و بحران عالم کتاب فردایی دیگر و توسعه و مبادی تمدن غرب را مطالعه کنید.

در رابطه با عامل سوم یعنی حضرت امام خمینی (ره) نه به معنای رهبر بلکه به عنوان یک پدیده در تاریخ حیات باطنی بشر بایستی آثار شهید آوینی را در مورد حضرت امام و همچنین بحثی که پیرامون عرفان نظری در بخش آخر کتاب فردایی دیگر دارد و تمامی آثاری که راجع به دفاع مقدس دارد را مطالعه کنید."

----

فایل pdf متن کامل این درسگفتار را از این جا دانلود کنید:

http://www.4shared.com/document/uMx5aQlB/Avini.html


دیالکتیک یا حرکت به سوی مطلق- نوشتاری در باب اندیشه های سورن کی یرکگارد

دیالکتیک یا حرکت به سوی مطلق
منتشر شده در روزنامه ایران، یکشنبه، 8 بهمن 1385
  
   در مقابل نام او- ابراهیم(ع)- هفت بار و در مقابل عملش، هفتاد بار تعظیم مى کنم... اگر ابراهیم این گونه نبود، او مى توانست به خداوند عشق ورزد، اما دیگر از ایمان برخوردار نبود، زیرا آن کس که بدون ایمان عشق به خدا مى ورزد به خود مى اندیشد و حال آن که آن کس که به خداوند عشق مى ورزد به خدا اندیشه مى کند!
کى یرکگارد

   در فلسفه کى یرکگارد مفهوم گزینش و حرکت از اهمیت بسزایى برخوردار است اما در صدر تمامى انتخاب هاى فرد انسانى یک گزینش اصلى صورت مى گیرد که تمامى زندگى او، زیر آن گزینش شاکله مى یابد. این گزینش، انتخاب «سطح زندگى» است. او این سطوح سه گانه که بر تمامى انسان ها قابلیت اشتمال دارد را در زندگى خود به ترتیب تجربه کرده و در واقع با الهام از حیات خود وارد فلسفه اش کرده است.

   کاپلستون در کتاب تاریخ فلسفه از این سطوح، با عنوان دیالکتیک اشاره مى کند و توضیح مى دهد این دیالکتیک از دو جهت با دیالکتیک معروف هگل اختلاف دارد. (هرچند باید شباهتهاى آن را هم پذیرفت) اول آنکه دیالکتیک کى یرکگارد، فرایندى است که از راه آن روح صورت فردیت به خود مى گیرد، همان صورت فرد هستى دارى که بشدت مورد تأکید اوست و نه صورت کلیت همه گیر.

   دوم آن که در دیالکتیک کى یرکگارد گذار از مرحله اى به مرحله دیگر نه با اندیشیدن بلکه با گزینش صورت مى گیرد و به معنایى با یک جهش، گزینش مرحله اى والاتر از قبل صورت مى پذیرد. دیالکتیک او نه «تاریخ محورانه» بلکه «وجود مشربانه» است.

   «او تا بدانجا پیش مى رود که مفهوم دیالکتیک را به رخ هگل مى کشد، با ابداع دیالکتیکى «وجودى مشربانه» که برخلاف دیالکتیک هگلى هیچ پیشرفتى نمى کند و از قومى به قومى یا از نسلى به نسلى هیچ چیز منتقل نمى کند.... این دیالکتیک همواره در درون هر فرد صورت مى گیرد» به عقیده او تمامى تحولات زندگى فرد انسانى در سه مرحله منعکس مى شود. آدمى در ابتدا با پیگیرى خیالبافانه یک رشته لذات مى خواهد از هر نوع مرارت بگریزد (تز) ولى اگر خوب بنگرد هرگز به تجربه شخصى زنده اى که آرزوى آن را دارد، نخواهد رسید در نتیجه به نوعى نا امیدى مى رسد که امکان دارد، محرکى براى ورود به مرحله و سطح اخلاقى باشد (آنتى تز) مرحله اى که التزام به تعهدات اخلاقى را در بر دارد ( سنتز) لذا آدمى با وقف کردن خود به وظیفه و اطاعت، از راه الزامات اخلاقى عینى، در صدد برآوردن و کشف خود مى شود (تز) اما این تجربه هم قادر نیست تا به وجود انفرادى او ارج دهد. (آنتى تز)

   «تحول واقعى هنگامى صورت مى گیرد که شخص با گزینش (پذیرش فناپذیرى و گناهکار بودن انسان) و درک این مطلب که اخلاق عینى براى معنادادن به وجود شخص کفایت نمى کند، و دلهره از پوچى دنیاى خارج که زیر بناى تمامى تلاشهاى زیبایى شناختى و اخلاقى ما است، به سمت مرحله مذهب پیشرفت مى کند. برداشتن گام در راه ایمان و سپس تکرارها و تجدید آن مرحله فعالیت مذهبى را تشکیل مى دهد: «اثبات وجود بشر فقط با ایمان شروع مى شود.» (سنتز نهایى)

   به عبارت دیگر کى یرکگارد «هستى دار بودن» فرد انسانى را در سه سپهر ممکن مى داند نخستین منزل انسان در مرحله حسانى او مى باشد (ملک) یا به عبارتى سطح حیوانى. سطحى که معیار گزینش هاى فرد لذات جسمانى است. برنامه این مرحله پراکندن خود است در ساحت حس. بر چنین انسانى حس و انگیزه هاى درونى و شور فرمانرواست. نمونه چنین انسانى براى او، شاعر است که جهان را به عالم خیال و احساس مى برد.

   «انسان حسانى تشنه بیکرانه است، اما یک بیکرانگى ناپسند که چیزى نیست جزبى درو پیکرى آنچه ذوقش از او مى طلبد. چنین انسانى به پیشباز هر تجربه حسى و عاطفى مى رود و از هر گلشنى گلى مى چیند و از هرچیزى که میزان گزینش او را تنگ کند بیزار است.»

   انسان واقف در سطح حسانى و حیوانى کى یرکگارد مصداق مفهوم قرآنى «اولئک کالانعام بل هم اضل» است. لیکن انسان مى تواند از این سطح بگریزد، مفهوم گزینش مطرح است و همانگونه که او مى گوید «یا این- یا آن» هر آدمى به سطح انسانى یا مرحله اخلاقى دست پیدا مى کند. در این سطح انسان به معیارهاى اخلاقى و تکلیف هاى اخلاقى گردن مى نهد و معیار گزینش هاى زندگى او، اخلاق واصول انسانى است. «اگر نمودار مرحله حسانى دون ژوان (شاعر) باشد سقراط نمودار مرحله اخلاقى است. نمونه ساده گذار از آگاهى حسانى به آگاهى اخلاقى براى کى یرکگارد انسانى است که از بر آوردن میل جنسى بر حسب جاذبه هاى گذرا مى گذرد و تن به زناشویى مى دهد و همه تکالیف آن را به گردن مى گیرد. زیرا زناشویى یک نهاد اخلاقى است و فرانمودى از قانون کلى عقل» اما غایت القصواى انسان از نظر کى یرکگارد در سومین مرحله است. «مرحله یا سطح ایمانى». او که مى خواهد از اصول اخلاقى گذرکند به «دنبال پیوستن با خداست». تصدیق پیوستگى «خود» با خدا «با مطلق برین شخصى وار»، تصدیق خویشتن در مقام روح است. او مى گوید «ذات با پیوستن خود به خویشتن و با خواست خود بودن آشکارا در آن زمینه قدرتى قرار مى گیرد که تشکیل دهنده آن است و این فرمول ... همانا تعریف ایمان است» او در کتاب مهم ترس و لرز که ادبیاتى تقریباً داستانى دارد به تفصیل مشخصات سطح ایمانى را بیان مى کند. او با بیان داستان دستور ذبح اسحاق(اسماعیل) به ابراهیم (ع) پدر او، و تمکین حیرت انگیز ابراهیم در مقابل این امر الهى، مرحله ایمانى را توضیح مى دهد. کى یر کگارد در کتاب ترس و لرز، شیفته و واله ابراهیم است.

   عشق چیزى فراتر از اخلاق است. به زعم او ابراهیم اگر مثل سقراط در مرحله اخلاقى مانده بود، هرگز چنین سر به اطاعت الهى نمى برد وتصمیم به ذبح فرزندش نمى گرفت. ابراهیم براى کى یر کگارد، قهرمان ایمان است. «براى کى یرکگارد که اندیشنده اى است با حس شدید دینى، اوج هستى داربودن در ایمان و در ارتباط با خداست. اما این ارتباط به گونه اى بس ویژه است. ارتباطى که یک سوى آن موجودى است محدود، دستخوش نسبت ها و نسبیت ها و حتى گنهکار، و سوى دیگر آن، خداست که کى یرکگارد «دیگر مطلق» مى نامد. چنین آزمون و ارتباطى که به هیچ رو آزمونى طبیعى نیست تنها بر بنیاد ایمان ممکن است. در قلمرو ایمان است که انسان هستى دار مى تواند حضور و ظهور خداوند را دریابد، دریافت آزمونى که زماندار را بى زمان، و محدود را به نامحدود مى پیوندد و از آن سرشار مى کند» او پس از این بحث، تعارض اخلاق و ایمان را مطرح مى کند و وارد مطالبى اخلاقى- دینى و شاید هم کلامى مى شود. برخى ایمان را به وابستگى شدید نسبت به خداوند تعبیر مى کنند به عبارتى یقین به خدا داشتن و این یقین را در زندگى نشان دادن، اما ایمان کى یرکگارد چیز دیگرى است. ایمان یعنى باور داشتن به این که محال (ناممکن) مى تواند واقع شود. مرد ایمانى مردى است که به ناممکن ایمان دارد و آن را باور مى کند. ممکن دانستن ناممکن در چار چوب عقل بى معناست ولى او اصولاً ایمان را بدان جهت ممکن مى داند که باور کردنى نیست. چون براى عمل ایمانى هیچ انگیزه عقلانى وجود ندارد، دین اندیش بودن کى یرکگارد، آنطور که بسیارى از صاحبنظران معتقدند، شاید به خاطر تعلق خاطر او به کلیساى واقعى، تعلیمات مسیحى و کشیش بودن او باشد اما او بسیار فراتر از مسیحیت به دین و محبت ایمان، نظر مى کند.

   از همین رو، یکى از افرادى که آغازگر گرایش ایمان گروى Fideism در کلام مسیحى بود، بى شک کى یرکگارد است. بحثهاى او که اشاره به ضعف، ناکارآمدى و حتى ضدیت «عقلانیت» و «ایمان» داشت، در الهیات مسیحى جاى مهمى پیدا کرد.

   ایمان از نظر او یک حالت پاینده و استوار نیست، بلکه حالتى است همواره با ضد خود یعنى بى ایمانى در نبرد است. ایمان هیچ گاه به صورت حقیقت همگانى و ابژکتیو (objective) در نمى آید بلکه همواره فردى و درونى یعنى سوبژکتیو (subjective) مى ماند. بدین معنى که حقیقت در سوبژکتیویته است و ایمان آوردن از سویى رو کردن به حقیقت است و از سوى دیگر دل به دریا زدن. او مى گوید: «به واسطه تسلیم، من از همه چیز دست مى کشم و صرف نظر مى کنم. این حرکت چیزى است که من به واسطه خود انجام مى دهم، وقتى به آن مبادرت نمى کنم، به آن جهت است که جبون و ضعیف هستم و فاقد شور و حرارت مى باشم و فاقد احساس اهمیت به شأن و مقام والایى که به هر موجود انسانى عطا شده هستم... بنابراین آنچه من به دست مى آورم «خودم» هستم در هوشیارى و آگاهى همیشگى و ابدى... با ایمان به همه چیز مى رسم، درست به گونه اى که گفته مى شود [در کتاب مقدس] کسى که ایمانش به اندازه دانه اى خردل است مى تواند کوه ها را به حرکت در آورد».

    کى یر کگارد، فلسفه هگل که بر آن بود تا حقیقت دین را به روش فلسفى اثبات کند، ذم مى کند زیرا بر آن است که پذیرش حقیقت دین تنها براساس ایمان ممکن است. در ادامه، او با کلیسا هم وارد جنگ مى شود زیرا بر آن است که دستگاه کلیسا از اصل و سرچشمه که همانا رو کردن به ایمان و پرستش واقعى بوده، منحرف شده و تنها به ظواهر پرداخته، مفهوم ایمان در نظر او مهمترین دل به دریا زدن و خطر کردن (risk) زندگى است و این ریسک از ویژگى هاى انسان هستى دار است.

   «او در اواخر عمر وظیفه اش را به صورت وظیفه اى «سقراطى» خلاصه کرد: تعریف کردن آنچه مسیحى شدن است. او مکرراً تکرار کرد که مسیحى به دنیا آمدن و مسیحى بار آمدن کافى نیست، در حقیقت مسیحى شدن [لازم است] شاید، اگر آدمى که اکنون مسیحى است، سخت تر بتواند مسیحى شود تا آن که مسیحى نیست. او «جهان مسیحى» را به ملامت گرفت، آن جهان مسیحى که او آن را با خلق دلبسته به دنیا و روح (Geist) در فلسفه هگل روى هم ریخت و برابر نهادهاى واقعى مسیحیت و آنچه از انسان بودن مراداست، شمرد».

مؤخره:

   به تعبیر رابرت سولومون نویسنده کتاب فلسفه اروپایى، کى یرکگارد، دل آزردگى و طبع ضد اجتماعى خودش را مبدل به خصوصیات فردى منحصر به فرد و نشانه هاى جذاب پارسایى کرد اما هیچ نقشه اى براى تغییر جهان نداشت. به عبارت دیگر او شاید به خوبى پنبه زنى مى کرد و آثار این برخوردش تا سال ها بر تارک فلسفه غرب درخشید ولى هیچ وقت نتوانست فیلسوفى براى فردا باشد. شاید بتواند میان بعضى از مفاهیم اساسى کى یرکگارد همچون «انسان، ایمان، خودشناسى، حرکت و سمت خود مطلوب و به خود پرداختن، دلهره، مرگ، شورمندى و کمال، بامفاهیم دینى- اسلامى نسبت و یا شباهتى برقرار کرد اما آنچه مهم است در این برقرارى ارتباط اولاً نباید حیرت انگیز و متهورانه برخورد کرد زیرا تنها معانى اى است که در آنها بین یک اندیشمند غربى و تعالیم دینى همزبانى ایجاد شده و ثانیاً مى توان به دور از تعصب و بدفهمى، از آنها به عنوان نقاطى مهم در سیر فلسفى غرب یاد کرد که در به خود آمدن فلسفه غرب نقشى اساسى ایفا کرده. کگارد را به معناى عرفى لفظ، نمى توان فیلسوفى غربى دانست و باید با نگاه دیگرى در اندیشه او غور و تعمیق کرد.