1. هوالمصور – اگر بعد ازدیدن «خانه ای روی آب» و «مارمولک»، ذهنیتی قریب به یقین پیدا کرده بودم،‌ «گیلانه» مرا به این باور رساند که در جامعه ما، ‌با آن همه دستگاه های عریض و طویل سیاسی و امنیتی و «تبلیغی»، اثری از «امنیت فرهنگی» وجود ندارد و کسی دلش به حال فرهنگ انقلاب اسلامی نمی سوزد و یا لااقل، اگر دغدغه‌ای هم هست، در دلهاست و در زبان ها و گاهی هم در گلوها؛ نه روی پرده سینما یا صفحات کتاب ها ...

2. گیلانه از آن دست فیلم های خوش ساختی است که از چند زاویه متفاوت اما مرتبط، قابل نقد و ارزیابی،‌ تحسین یا انتقاد است: از منظر هنری – سینمایی و زیبا شناختی، ‌از منظر اخلاقی و رعایت ارزش های مذهبی و عمومی و اجتماعی، نگاه فلسفی و نیز وجوه نظری کارگردان که پشت صحنه محتوایی فیلم را تشکیل می دهد هم قابل بررسی است؛‌ اما از همه مهمتر در این مورد خاص – توجه به پیام های نهفته در متن و تصویر و القائات فرهنگی فیلم است که نگارنده را از جایگاه یک تماشاچی اکران سینمایی این فیلم،‌ تحریک به نگارش این سطور کرده است. آنچه نقد این فیلم را از توجه به مواردی چون ارتباط ناهنجار و تصنعی دو نامحرم (‌که در داستان مادر و پسر هستند)‌ و یا تاکید بر نمایش عاری از حجاب و پوشش (مو و اندام)‌ زنان در فیلم، ‌باز می دارد،‌ عمق پیام و محتوایی است که کلیت داستان، در پی بیان و القاء‌ آن بر ناخودآگاه مخاطب است.


3. پیروزی نهضت آزادی خواه و استقلال جوی مردم ایران در بهمن 57 و استقرار نظام جمهوری اسلامی، بر پایه حضور، حمایت و فداکاری مردان و زنان شهری و روستایی، فقیر و وضیع و در یک کلمه جمهور ایرانیان، تحقق یافت و اگر اعتراض و شکایت و گله و عقده ای هم هست،‌ همه می دانیم و می‌دانند که یا از دهان معدود کاخ نشینان طاغوتی مال باخته است، یا از قلم و جماعت روشنفکر وابسته و نگاه بنی اعتماد به دفاع و جهاد مقدس، ‌تابعی است از همان افاضات. پس گیلانه فیلمی است نه اجتماعی،‌ نه جنگی و نه حتی معنا گرا،‌ گیلانه فیلمی است به غایت روشنفکرانه، متعلق به سینمای شکست خورده روشنفکری ایران.

4. فیلم در دو اپیزود،‌ یکی جنگ و یکی پس از جنگ، ‌زندگی مادری تنها، ‌رنج کشیده،‌ سختکوش و پرمایه، اما تهیدست و مظلوم را روایت می کند و به من نگویید که این مادر، ‌همان مام میهن نیست که همه نشانه‌ها و معانی فیلم‌،‌ این واقعیت را گواهی می دهند، ‌از نام مادر – گیلانه – که نمادی از ایران است بر بام آن، گرفته تا سایر گفتارها و دیالوگ بین گیلانه و اسماعیل.


5. هر انسان عاقلی اگر بخواهد برای به شکست کشاندن قومی پیروز که مفتخر به پیروزی خویش است طرح یا تصمیمی بسازد، ابتدا به سراغ باور آن قوم می‌رود؛ چون ورای آنکه این قوم پیروز حقیقتا چقدر استعداد و استحقاق پیروزی دارند، ‌باور به پیروزی و افتخار، آنها را پیروز گردانیده. اگر جمعی و گروهی، باور به پیروزی خود را از دست بدهد، شکست، متن هویت او را شکل خواهد داد و از پیروزی، صرفا سنگ قبری می ماند و فاتحه شب جمعه ای! پس اراده پیروزی های بعدی و حتی حفظ پیروزی فعلی، منوط به تداوم باورها است. صرف نمایش زوایای ناخوشایند و زشت جنگ تحمیلی و تاکید بر نکبت بار بودن آن و بدنبال آن، ترسیم شبحی خوفناک از نیروهای مهاجم به عراق، در جریان حمله آمریکا به این کشور و شیوع وحشت همگانی از آنکه نکند باز، آنهمه رنج و عسرت باز گردد، در کنار هم یک پیام را به ناخودآگاه بیننده مخابره می سازد: "عقب نشینی"؛ عقب نشنیی از چه ؟ مادری که تمام سرمایه زندگی خویش را بی جان و درمانده روی زمین می کشاند و لا به لای این همه ناکامی و ناامیدی، دنبال کورسویی از "زندگی" می گردد، مشمول فرجامی جز "مرگ" نخواهد شد و این همان عمق مدعای کارگردان است که در آخرین صحنه، بدان اقرار می کند: مرگ.

6. مقاومت، ایستادگی و صبر، واژگان اصلی حیات ملت هایی است که در دنیای ما، می خواهند با هویت و دارندگی های خود، زنده بمانند و اولین شرط این نوع از "زنده ماندن" آنست که "مرگ اندیش" و "مرگ آگاه" باشند و "مرگ آگاهی"، حیات عزت و مرگ ذلت است که انقلاب ما، در کوران چپاول و تجاوز و تباهی قرن گذشته، منادی آن برای جامعه بشری بود.
فیلم با تمام وجود سعی می کند برائت و بیگانگی "گیلانه" را با این فرهنگ و این حیات، فریاد بکشد؛ اما یک مانع و سد اساسی در پیش روی داد: ذهنیت بشدت مورد تهاجم واقع شده مخاطب، هنوز تصویر مادری که با افتخار و سربلندی، در هاله ای از دود اسفند و غریو صلوات فرزند دیگرش را، رهسپار جبهه های عشق می کند تا رهرو شایسته ای برای دو برادر شهیدش باشد، فراموش نکرده و از صفحه تلویزیون ولو برای یکبار اوج حماسه و مردانگی! مادری که استخوان های از سفر برگشته جوان مفقودالاثرش را بر دیده می نهد و می بوید و می بوسد را از یاد نبرده؛ مادری که جوان رعنایش را پیش از اینکه بر حجله دامادی بنشاند فدای شهید کربلا کرده بود...

7. نگاه جامعه ما به جنگ چه بود؟ نگه جامعه ما به جنگ چیست؟ آنها که در میان اقشار کاملا معمولی (منظورم دقیقا مقابل "جامعه روشنفکری" است) مردم ما به سربرده باشند، می دانند که جنگ، در عین سختی ها و مصائبش، برای جامعه ما و در فضای انقلاب اسلامی ما نه آن سان که جامعه شناسان جنگ! و نظریه پردازان کاملا علمی! می پندارند، صرفا حادثه ای منفور و شری اجتناب پذیر نبود و نیست. روی دیگر سکه دوران دفاع مقدس برای مردم ما، برهه تکمیل و قوام یافتن هویتی بود که با انقلاب 57 آن را برای خود انتخاب کرده بودند و تحمل هر گونه سختی را به قیمت بدست آوردن این هویت، بارها و بارها، اعلام داشته بودند. کدام هویت؟ هویت اسلامی ایرانی، هویت بیدار، زنده، ایستاده و فعال، هویت تمدن ساز، نه هویت تمدن پذیر رسواترین روزهای بحران و سیاه ترین شب های توطئه ... . قصه ایران پیش از انقلاب را می گویم... و کاش قصه سازان روشنفکر ما، تیغ نفرت و برائت خود را متوجه آن سوی ماجرا می داشتند و همین کورسوی امید و تک جوانه های عزت و غیرت در این سوی باغ را لگد مال نمی کردند...

8. سکوت آخرین "گیلانه" با شدت تمام یاس، درماندگی، اضطرار و بلاتکلیفی را فریاد می زند؛ یاسی که از خصلت های قدیمی جماعت روشنفکر در جامعه ماست و چیزی که سعی می کنم اصلا بر آن تاکید نداشته باشم این است که: "خداکند تقارن این مرثیه پر آب و تاب ندامت و حسرت، با اوضاع کنونی جامعه و جهان ما، کاملا اتفاقی باشد. یعنی در روزهایی که هم ملت های بپاخواسته و متاثر از صفیر حیات بخش انقلاب اسلامی و معمار کبیر آن و هم جامعه و کشور مقاوم و صبور ما، به حساس ترین لحظات تقابل خود با زورگویان زرسالار جهانی نزدیک می شوند و بیش از پیش، به سلاح بیداری، مقاومت، صبر و ایثار نیاز دارند (اوضاع فلسطین، سوریه، عراق و یا وضعیت پرونده هسته ای کشورمان که همگی اعضای یک پیکره به نام نهضت جهانی اسلام را تشکیل می دهند)
آری، گیلانه، صرف نظر از مختصر نگاه های معنوی اش به روابط انسانی، پیامی بشدت سیاسی دارد و آن "سازش" است؛ اما هیهات، که سازش، امضای سند تسلیم است.

9. و آخر آنکه "بنی اعتماد" های جامعه ما و جهان، کار خود را خوب بلدند و منتظر خوش آمد یا بد آمد کسی هم نمی شوند. بار اصلی این نقد و مخاطب جدی این اعتراض متولیان بنام یا بی نام فرهنگ انقلاب اسلامی اند. آری، فرهنگ انقلاب، در جلوه ها و نقاط عطف آن، خصوصا دفاع مقدس و خدا کند که کمترین اثر "گیلانه" ها بر آن ها، به خود آمدن باشد و بیاد آوردن رسالت سنگینی که در انتقال حجم عظیم میراث و حقایق ماندگار و تخطی ناپذیر انقلاب اسلامی بر دوش دارند و آخر سخن، شاید از زبان "گیلانه " که نمی دانم چقدر انصاف را در حد او جاری کرده باشم، اینکه:

من اگر نیکم و گر بد، تو برو خود را باش
که گناه دگری بر تو نخواهند نوشت!