حکمت و جامعه

وبلاگ سید مجید امامی

دیالکتیک یا حرکت به سوی مطلق- نوشتاری در باب اندیشه های سورن کی یرکگارد

دیالکتیک یا حرکت به سوی مطلق
منتشر شده در روزنامه ایران، یکشنبه، 8 بهمن 1385
  
   در مقابل نام او- ابراهیم(ع)- هفت بار و در مقابل عملش، هفتاد بار تعظیم مى کنم... اگر ابراهیم این گونه نبود، او مى توانست به خداوند عشق ورزد، اما دیگر از ایمان برخوردار نبود، زیرا آن کس که بدون ایمان عشق به خدا مى ورزد به خود مى اندیشد و حال آن که آن کس که به خداوند عشق مى ورزد به خدا اندیشه مى کند!
کى یرکگارد

   در فلسفه کى یرکگارد مفهوم گزینش و حرکت از اهمیت بسزایى برخوردار است اما در صدر تمامى انتخاب هاى فرد انسانى یک گزینش اصلى صورت مى گیرد که تمامى زندگى او، زیر آن گزینش شاکله مى یابد. این گزینش، انتخاب «سطح زندگى» است. او این سطوح سه گانه که بر تمامى انسان ها قابلیت اشتمال دارد را در زندگى خود به ترتیب تجربه کرده و در واقع با الهام از حیات خود وارد فلسفه اش کرده است.

   کاپلستون در کتاب تاریخ فلسفه از این سطوح، با عنوان دیالکتیک اشاره مى کند و توضیح مى دهد این دیالکتیک از دو جهت با دیالکتیک معروف هگل اختلاف دارد. (هرچند باید شباهتهاى آن را هم پذیرفت) اول آنکه دیالکتیک کى یرکگارد، فرایندى است که از راه آن روح صورت فردیت به خود مى گیرد، همان صورت فرد هستى دارى که بشدت مورد تأکید اوست و نه صورت کلیت همه گیر.

   دوم آن که در دیالکتیک کى یرکگارد گذار از مرحله اى به مرحله دیگر نه با اندیشیدن بلکه با گزینش صورت مى گیرد و به معنایى با یک جهش، گزینش مرحله اى والاتر از قبل صورت مى پذیرد. دیالکتیک او نه «تاریخ محورانه» بلکه «وجود مشربانه» است.

   «او تا بدانجا پیش مى رود که مفهوم دیالکتیک را به رخ هگل مى کشد، با ابداع دیالکتیکى «وجودى مشربانه» که برخلاف دیالکتیک هگلى هیچ پیشرفتى نمى کند و از قومى به قومى یا از نسلى به نسلى هیچ چیز منتقل نمى کند.... این دیالکتیک همواره در درون هر فرد صورت مى گیرد» به عقیده او تمامى تحولات زندگى فرد انسانى در سه مرحله منعکس مى شود. آدمى در ابتدا با پیگیرى خیالبافانه یک رشته لذات مى خواهد از هر نوع مرارت بگریزد (تز) ولى اگر خوب بنگرد هرگز به تجربه شخصى زنده اى که آرزوى آن را دارد، نخواهد رسید در نتیجه به نوعى نا امیدى مى رسد که امکان دارد، محرکى براى ورود به مرحله و سطح اخلاقى باشد (آنتى تز) مرحله اى که التزام به تعهدات اخلاقى را در بر دارد ( سنتز) لذا آدمى با وقف کردن خود به وظیفه و اطاعت، از راه الزامات اخلاقى عینى، در صدد برآوردن و کشف خود مى شود (تز) اما این تجربه هم قادر نیست تا به وجود انفرادى او ارج دهد. (آنتى تز)

   «تحول واقعى هنگامى صورت مى گیرد که شخص با گزینش (پذیرش فناپذیرى و گناهکار بودن انسان) و درک این مطلب که اخلاق عینى براى معنادادن به وجود شخص کفایت نمى کند، و دلهره از پوچى دنیاى خارج که زیر بناى تمامى تلاشهاى زیبایى شناختى و اخلاقى ما است، به سمت مرحله مذهب پیشرفت مى کند. برداشتن گام در راه ایمان و سپس تکرارها و تجدید آن مرحله فعالیت مذهبى را تشکیل مى دهد: «اثبات وجود بشر فقط با ایمان شروع مى شود.» (سنتز نهایى)

   به عبارت دیگر کى یرکگارد «هستى دار بودن» فرد انسانى را در سه سپهر ممکن مى داند نخستین منزل انسان در مرحله حسانى او مى باشد (ملک) یا به عبارتى سطح حیوانى. سطحى که معیار گزینش هاى فرد لذات جسمانى است. برنامه این مرحله پراکندن خود است در ساحت حس. بر چنین انسانى حس و انگیزه هاى درونى و شور فرمانرواست. نمونه چنین انسانى براى او، شاعر است که جهان را به عالم خیال و احساس مى برد.

   «انسان حسانى تشنه بیکرانه است، اما یک بیکرانگى ناپسند که چیزى نیست جزبى درو پیکرى آنچه ذوقش از او مى طلبد. چنین انسانى به پیشباز هر تجربه حسى و عاطفى مى رود و از هر گلشنى گلى مى چیند و از هرچیزى که میزان گزینش او را تنگ کند بیزار است.»

   انسان واقف در سطح حسانى و حیوانى کى یرکگارد مصداق مفهوم قرآنى «اولئک کالانعام بل هم اضل» است. لیکن انسان مى تواند از این سطح بگریزد، مفهوم گزینش مطرح است و همانگونه که او مى گوید «یا این- یا آن» هر آدمى به سطح انسانى یا مرحله اخلاقى دست پیدا مى کند. در این سطح انسان به معیارهاى اخلاقى و تکلیف هاى اخلاقى گردن مى نهد و معیار گزینش هاى زندگى او، اخلاق واصول انسانى است. «اگر نمودار مرحله حسانى دون ژوان (شاعر) باشد سقراط نمودار مرحله اخلاقى است. نمونه ساده گذار از آگاهى حسانى به آگاهى اخلاقى براى کى یرکگارد انسانى است که از بر آوردن میل جنسى بر حسب جاذبه هاى گذرا مى گذرد و تن به زناشویى مى دهد و همه تکالیف آن را به گردن مى گیرد. زیرا زناشویى یک نهاد اخلاقى است و فرانمودى از قانون کلى عقل» اما غایت القصواى انسان از نظر کى یرکگارد در سومین مرحله است. «مرحله یا سطح ایمانى». او که مى خواهد از اصول اخلاقى گذرکند به «دنبال پیوستن با خداست». تصدیق پیوستگى «خود» با خدا «با مطلق برین شخصى وار»، تصدیق خویشتن در مقام روح است. او مى گوید «ذات با پیوستن خود به خویشتن و با خواست خود بودن آشکارا در آن زمینه قدرتى قرار مى گیرد که تشکیل دهنده آن است و این فرمول ... همانا تعریف ایمان است» او در کتاب مهم ترس و لرز که ادبیاتى تقریباً داستانى دارد به تفصیل مشخصات سطح ایمانى را بیان مى کند. او با بیان داستان دستور ذبح اسحاق(اسماعیل) به ابراهیم (ع) پدر او، و تمکین حیرت انگیز ابراهیم در مقابل این امر الهى، مرحله ایمانى را توضیح مى دهد. کى یر کگارد در کتاب ترس و لرز، شیفته و واله ابراهیم است.

   عشق چیزى فراتر از اخلاق است. به زعم او ابراهیم اگر مثل سقراط در مرحله اخلاقى مانده بود، هرگز چنین سر به اطاعت الهى نمى برد وتصمیم به ذبح فرزندش نمى گرفت. ابراهیم براى کى یر کگارد، قهرمان ایمان است. «براى کى یرکگارد که اندیشنده اى است با حس شدید دینى، اوج هستى داربودن در ایمان و در ارتباط با خداست. اما این ارتباط به گونه اى بس ویژه است. ارتباطى که یک سوى آن موجودى است محدود، دستخوش نسبت ها و نسبیت ها و حتى گنهکار، و سوى دیگر آن، خداست که کى یرکگارد «دیگر مطلق» مى نامد. چنین آزمون و ارتباطى که به هیچ رو آزمونى طبیعى نیست تنها بر بنیاد ایمان ممکن است. در قلمرو ایمان است که انسان هستى دار مى تواند حضور و ظهور خداوند را دریابد، دریافت آزمونى که زماندار را بى زمان، و محدود را به نامحدود مى پیوندد و از آن سرشار مى کند» او پس از این بحث، تعارض اخلاق و ایمان را مطرح مى کند و وارد مطالبى اخلاقى- دینى و شاید هم کلامى مى شود. برخى ایمان را به وابستگى شدید نسبت به خداوند تعبیر مى کنند به عبارتى یقین به خدا داشتن و این یقین را در زندگى نشان دادن، اما ایمان کى یرکگارد چیز دیگرى است. ایمان یعنى باور داشتن به این که محال (ناممکن) مى تواند واقع شود. مرد ایمانى مردى است که به ناممکن ایمان دارد و آن را باور مى کند. ممکن دانستن ناممکن در چار چوب عقل بى معناست ولى او اصولاً ایمان را بدان جهت ممکن مى داند که باور کردنى نیست. چون براى عمل ایمانى هیچ انگیزه عقلانى وجود ندارد، دین اندیش بودن کى یرکگارد، آنطور که بسیارى از صاحبنظران معتقدند، شاید به خاطر تعلق خاطر او به کلیساى واقعى، تعلیمات مسیحى و کشیش بودن او باشد اما او بسیار فراتر از مسیحیت به دین و محبت ایمان، نظر مى کند.

   از همین رو، یکى از افرادى که آغازگر گرایش ایمان گروى Fideism در کلام مسیحى بود، بى شک کى یرکگارد است. بحثهاى او که اشاره به ضعف، ناکارآمدى و حتى ضدیت «عقلانیت» و «ایمان» داشت، در الهیات مسیحى جاى مهمى پیدا کرد.

   ایمان از نظر او یک حالت پاینده و استوار نیست، بلکه حالتى است همواره با ضد خود یعنى بى ایمانى در نبرد است. ایمان هیچ گاه به صورت حقیقت همگانى و ابژکتیو (objective) در نمى آید بلکه همواره فردى و درونى یعنى سوبژکتیو (subjective) مى ماند. بدین معنى که حقیقت در سوبژکتیویته است و ایمان آوردن از سویى رو کردن به حقیقت است و از سوى دیگر دل به دریا زدن. او مى گوید: «به واسطه تسلیم، من از همه چیز دست مى کشم و صرف نظر مى کنم. این حرکت چیزى است که من به واسطه خود انجام مى دهم، وقتى به آن مبادرت نمى کنم، به آن جهت است که جبون و ضعیف هستم و فاقد شور و حرارت مى باشم و فاقد احساس اهمیت به شأن و مقام والایى که به هر موجود انسانى عطا شده هستم... بنابراین آنچه من به دست مى آورم «خودم» هستم در هوشیارى و آگاهى همیشگى و ابدى... با ایمان به همه چیز مى رسم، درست به گونه اى که گفته مى شود [در کتاب مقدس] کسى که ایمانش به اندازه دانه اى خردل است مى تواند کوه ها را به حرکت در آورد».

    کى یر کگارد، فلسفه هگل که بر آن بود تا حقیقت دین را به روش فلسفى اثبات کند، ذم مى کند زیرا بر آن است که پذیرش حقیقت دین تنها براساس ایمان ممکن است. در ادامه، او با کلیسا هم وارد جنگ مى شود زیرا بر آن است که دستگاه کلیسا از اصل و سرچشمه که همانا رو کردن به ایمان و پرستش واقعى بوده، منحرف شده و تنها به ظواهر پرداخته، مفهوم ایمان در نظر او مهمترین دل به دریا زدن و خطر کردن (risk) زندگى است و این ریسک از ویژگى هاى انسان هستى دار است.

   «او در اواخر عمر وظیفه اش را به صورت وظیفه اى «سقراطى» خلاصه کرد: تعریف کردن آنچه مسیحى شدن است. او مکرراً تکرار کرد که مسیحى به دنیا آمدن و مسیحى بار آمدن کافى نیست، در حقیقت مسیحى شدن [لازم است] شاید، اگر آدمى که اکنون مسیحى است، سخت تر بتواند مسیحى شود تا آن که مسیحى نیست. او «جهان مسیحى» را به ملامت گرفت، آن جهان مسیحى که او آن را با خلق دلبسته به دنیا و روح (Geist) در فلسفه هگل روى هم ریخت و برابر نهادهاى واقعى مسیحیت و آنچه از انسان بودن مراداست، شمرد».

مؤخره:

   به تعبیر رابرت سولومون نویسنده کتاب فلسفه اروپایى، کى یرکگارد، دل آزردگى و طبع ضد اجتماعى خودش را مبدل به خصوصیات فردى منحصر به فرد و نشانه هاى جذاب پارسایى کرد اما هیچ نقشه اى براى تغییر جهان نداشت. به عبارت دیگر او شاید به خوبى پنبه زنى مى کرد و آثار این برخوردش تا سال ها بر تارک فلسفه غرب درخشید ولى هیچ وقت نتوانست فیلسوفى براى فردا باشد. شاید بتواند میان بعضى از مفاهیم اساسى کى یرکگارد همچون «انسان، ایمان، خودشناسى، حرکت و سمت خود مطلوب و به خود پرداختن، دلهره، مرگ، شورمندى و کمال، بامفاهیم دینى- اسلامى نسبت و یا شباهتى برقرار کرد اما آنچه مهم است در این برقرارى ارتباط اولاً نباید حیرت انگیز و متهورانه برخورد کرد زیرا تنها معانى اى است که در آنها بین یک اندیشمند غربى و تعالیم دینى همزبانى ایجاد شده و ثانیاً مى توان به دور از تعصب و بدفهمى، از آنها به عنوان نقاطى مهم در سیر فلسفى غرب یاد کرد که در به خود آمدن فلسفه غرب نقشى اساسى ایفا کرده. کگارد را به معناى عرفى لفظ، نمى توان فیلسوفى غربى دانست و باید با نگاه دیگرى در اندیشه او غور و تعمیق کرد.